تبليغاتX
شاهد هرجایی

شاهد هرجایی

....

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلا نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا

+نوشته شده در 88/06/09ساعت20توسط مرتضی | |


خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش

خالی ام چون آسمان یخ زده بی اخترانش

 

خلق ، بی جان ، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یأس و تنهایی و من ، مانند لوط و دخترانش

 

پاره پاره مغربم. با من نه خورشیدی ، نه صبحی

نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش

 

سرزمین مرگم اینک برکه هایش دیدگانم

واین دل توفانی ام ، دریای خون بی کرانش

 

پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری های عزا از داغدیده مادرانش

 

عیب از آنان نیست من دلمرده ام کز هیچ سویی

در نمی گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش

 

جنگ جویی خسته ام . بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته ی همسنگرانش

 

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش

 

                                                                 « حسین منزوی »

+نوشته شده در 88/05/31ساعت2توسط مرتضی | |


شعری نوشت عاشق:

" کان سیب های راه به پرهیز بسته را

در سایه سار زلف تو می پروری هنوز"

معشوق خواند و پرسید:

تو سیبخورده ای هیچ

عاشق نوشت: نه!

یعنی که از تو ، از تو چه پنهان

ای باغبان باغ بهشت! ای یار!

من سیب خورده ام اما،

سیب بهشت نه!

"منزوی"

+نوشته شده در 88/02/15ساعت23توسط مرتضی | |


پيكر تراش پيرم و با تيشه خيال
يك شب تو را ز مرمر شعر آفريده ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سيه را خريده ام


بر قامتت كه وسوسه شستشو در اوست
پاشيده ام شراب كف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ايمني دهم
دزديده ام ز چشم حسودان، نگاه را


تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم
دست از سر نياز به هر سو گشوده ام

از هر زني، تراش تني وام كرده ام
از هر قدي، كرشمه رقصي ربوده ام


اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد
در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي

مست از مي غروري و دور از غم مني
گويي دل از كسي كه تو را ساخت، كنده اي


هشدار زانكه در پس اين پرده نياز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند
بينند سايه ها كه ترا هم شكسته ام !


شعر: نادر نادرپور

+نوشته شده در 88/01/31ساعت19توسط مرتضی | |


بنا به روایات کهن، هنگامی که ابلیس، اسم اعظمِ خداوند را یاد کند و بخواهد که به آسمان بازگردد، فرشتگانِ نگهبان، تیرِ شهاب را به سوی او رها می‌کنند و از نیمه‌ی راه، به زمینش می‌افکنند اما سرانجام...

 

ره می برد به خلوت پنهان آسمان

ابلیس، در پناه شب بی ستاره ای

آن شب که دیدگان ملامتگر خدا

با طعنه، سوی او نفرستد اشاره ای

آن شب که خفته مست، نگهبان آسمان

وز کف نهاده تیر و کمان شهاب را

 

آن شب که از فزونی مستی، خدای پیر

دیگر نگیرد از کف ساقی شراب را

 

ابلیس در حریم خدا گام می نهد

آنجا که قدسیان همه از هوش رفته اند

آنجا که حوریان حرم در کنار هم

تا دوزخ بهشتی آغوش رفته اند

 

پا می نهد به سینه و پهلوی خفتگان

یکسر به سوی تخت خدا پیش می رود

او با حرمسرای خداوندی آشناست

گویی به سوی خوابگه خویش می رود

***

دست خدا به خرمن موی فرشته ای ست

چشمش چو آتشی که در افتد به خرمنی

ابلیس پیر ، خنده کنان نعره می زند

کای آفریدگار، تو هم بند ه ی منی


کپی شده از وبلاگ : وقتی دلگیری و تنها                     ©                    شعر: نادر نادرپور

پی نوشت : شاید که بر گردم

+نوشته شده در 87/12/06ساعت23توسط مرتضی | |


1) کوزه گر چیزی ننوشد خوش تر است ...

 

بعد از این تغییری در این وبلاگ نمی دهم . اینجا می ماند با تمام آرشیوش برای کسانی که شاید از شدت دست خالی بودن زیاد راهشان اینجا کج شود و برای من با دو سال خاطره. دیگر شعر نمی نویسم  - اگر هم باشد برای خودم – مدتی شعر می خواندم و یک بار 3 بیت شعر نوشتم از همشان زیبا تر . برای خودم هم وزن داشت هم قافیه و هم پر از آرایه و معنی ولی کسی دوستش نداشت و من به اندازه همه دوست نداشتن های دیگران خودم به تنهایی دوستش دارم . تا الان که زمان "هیچ زیادی" هم نمی گذرد و من که به خاطر یک اتفاق 10 دقیقه ای تصمیم گرفتم دیگر از خودم شعری ننویسم . فلکه اش را بستم. باز هم یک دوره ی بازگشت در شعر و با گستره ای تنها در قلمرو تهت فرمان من .

 

2) آزادی را از من گرفتند و من را از آزادی –  من را از تو گرفتند و زنهار که تو از من گرفتنی نیستی

 

یک شب را با تبی بیش از 40 درجه و لرزش هایی که دندانهایم را به هم می کوبید گذراندم . و خوبی دوستی نه چندان قدیمی که مرا مجبور کرد مقلوب حرف های پدر و مادرم شوم و Dexametason  تزریق کنم .

 

3) گفتی غزل بس و دلم عاشق تو نیست ؟ / دوری بهانه است ، بگو لایق تو نیست

 

بگذار با تو بگویم که می ترسم . ترسی از عمق وجود . از تمام نگاه هایم می ترسم . از اینکه بر صورتم مو روییده می ترسم . از محبت کردن می ترسم . جرات خرید هیچ هدیه ای را بی مناسبت برای کسی ندارم . جرات نمی کنم بگویم دلم برای کسی تنگ شده . جرات خیره نگریستن به هیچ چشمی را ندارم و نمی توانم بر روی چهره ی کسی یک "لبخند طولانی" و وسعت دوست داشتنم بزنم . و بیش از همه می ترسم که همه ی این ترس و خود داری از محبت کردن هایم آخر کار باعث شود نتوانم کسی را دوست داشته باشم. کمتر میان جمع می روم تا کمتر بترسم . شاید بشود با دلتنگی مبارزه ی راحت تری داشت .

 

4) تو به من قصه بگو ، شاید عاشق بشوم

چقدر تلخ است . تلخ است که با خدا غریبه شوی. با خودت بیگانه . اینکه دلت لک بزند برای مناجات ، هوای گریه داشته باشی اما ... نمی دانم چرا این همه بی معرفت شده ام . هر لحظه عشق می بینم . لحظه لحظه بزرگی محبت هایی که بی دریغ و بی حساب فرو می ریزند را احساس می کنم اما دریغ از ذره ای اعتنا . دلم گرفته . برای تمام روز هایی که صاف صاف بودم . برای عاشقی هایم . برای همه خاطرات داشته ام . دیگر کسی را زیبا نمی بینم . دلتنگ نمی شوم . حتی دیگر قافیه هم نمی سازم . گلایه و شکایتی هم نمی کنم .  بد جوری نیاز به هم صحبت دارم نه برای اینکه برایش حرف بزنم . دوست دارم کسی با من صبت کند . می خواهم کسی به من تکیه کند . آخرِ هر چیزی باز هم دلتنگ تو ام . تو ای که هرگز لطافت دست هایت را تجربه نکرده ام .هرگز خیره ی کهربای چشم هایت نشده ام و هرم نفس های سنگینت گردنم را داغ نکرده . باز هم بی هیچ خاطره ای دلتنگم . حتما خوابیده ای و باز من بی تو بیدار توام .

 

5)  فقط و فقط صدای سنتور می خواهم با کمی دف

 

دلم بغض دارد. خیلی سنگین . نه حافظ نه منزوی نه مادر ؛ هیچ چیز و هیچ کس آرامم نمی کند.

نه غم دارم نه غمخواری

نه دلبندی نه دلداری

نه آزادم نه در بندم

همان بی بند ِ در بندم

باز دیوانه ام ، باز چرایش را می دانم و نمی توانم نه بگویم نه بنویسم . نه چای نه شکلات نه نوشابه های بدون قند

با آن طعم گسشان و نه حتی بستنی ، هیچ چیز نمی چسبد . بوی عود هم سر درد آور شده . وقتی حالم بد است همه چیز بد است . تو هم زیبا نیستی . باز هم اتاقم میدان مین است و مادرم که مدام از همه چیزم گله می کند . حتی از نمازی که نخواندم و قضا شد . تمام روز را خواب آلودم . به سختی خوابم می بَرَد . با هر کس که رو به رو می شوم می گوید " درست را بخوان " نمی دانم کدام بی معرفتی روی پیشانی ام نوشته که من درس نمی خوانم . دیگر شوق پرواز هم ندارم شاید همه ی بلا هایم بر نزدیک شدن ماه باشد . همه شکلات هایم را تمام کرده ام بجز آنهایی که .... داده بود . نمی دانم چرا دوست ندارم بخورمشان . چند تکه ای بیشتر نمانده و یک تکه که کرم افتاده است و جلو چشمان من توی شیشه رژه میرود و من سان می بینم. فقط میدانم گیجم . می دانم با این همه پراکندگی بعدا هیچ چیز از این ها نخواهم فهمید .

امروز به این فکر می کنم که خواهر سهراب کی زیبا شد؟

راستی چرا زیبا شد ؟

 

 

6) می روم    ( محمود رستمی)

 

 بی تاب می روم 

                  تا شهر عشق و نور

                                  آن دور های دور

آنجا که جز وفا 

             در سر نباشدم

جز یار مهربان 

              در بر نباشدم

ای چره آتشین ! 

              در رهگذار عشق

                         همراه من بیا

مگذارم اینچنین 

            تنها به کار عشق

                          همراه من بیا

دیگر کنون فراق

                آواز میدهد :

                          « هنگام رفتن است »

راز نهان دل 

                چون نشنود کسی

                              راهش نهفتن است

آری

             حدیث دل

                          ناگفته می روم

از شهر

             با دلی 

                          آشفته می روم

من میروم دگر

            تا کی دلم مگر

                       از رنگ خون شود

دنیای بیش و کم

             در پشت سر نهم

                           تا دل به دشت غم

                                        غرق جنون شود

حال ای امید جان

           دیوانه ام بخوان

           دیوانه ام بخوان

 

 

7) زمستان

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

 

 

پ ن : این شعر اخوان اولین پست اینجا بود

 

 

 

8) من که یلدایی ندارم پس چرا عاشق شوم؟

 بعد از تمام شدن این متن تازه فهمیدم که اینجا  2 سال پیش تولدش بوده 

 

+نوشته شده در 87/09/30ساعت14توسط مرتضی | |


لاف عشق و گله از یار ، زهی لاف دروغ

عشق بازان چنین مستحق هجرانند

+نوشته شده در 87/09/26ساعت15توسط مرتضی | |